اصلی سلامتی در داخل حملات 11 سپتامبر وجود یک مرکز تجارت جهانی چه احساسی داشت

در داخل حملات 11 سپتامبر وجود یک مرکز تجارت جهانی چه احساسی داشت

(عکس: تام هانیگان / فلیکر)



این قطعه در اصل در Quora ظاهر شد: در زمان حملات 11 سپتامبر حضور در مرکز تجارت جهانی چه حسی داشت ؟

من آن روز صبح ساعت 8:00 صبح برای کار در طبقه 77 برج 2 مرکز تجارت جهانی (WTC2) رسیدم. این یک صبح زیبا و زیبا بود و شما می توانستید برای همیشه بیرون پنجره های کف تا سقف ساختمان را ببینید. شرکت من در طبقات 77 و 78 دفاتر داشت. دفتر من در 77 خیابان WTC1 (برج شمالی) قرار داشت.

من در راهرو خارج از دفتر کار خود ایستاده بودم و با یک همکار صحبت می کردم ، که در ساعت 8:46 دقیقه صبح صدای انفجار مهیبی را شنیدم و به اتاق کارم (دیوار دفتر شیشه ای از کف تا سقف) نگاه کردم و دیدم که سوراخ شکافی در آن وجود دارد ضلع جنوبی WTC1. ما نمی دانستیم چه اتفاقی افتاده است. هیچ بخشی از هواپیما قابل مشاهده نبود (این هواپیما از شمال به WTC1 برخورد کرده بود - در طرف مقابل محل کار دفتر من.

سرانجام کلمه از جایی فیلتر شد که هواپیمایی است که به ساختمان برخورد کرده است. ما نمی دانستیم این یک جت تجاری است یا یک هواپیمای خصوصی مانند Gulfstream. در آن زمان به ذهنم هم خطور نکرد که این یک حمله تروریستی باشد. من فقط تصور کردم که این یک تصادف وحشتناک است.

در برهه ای دیدم مردم در لبه سوراخ شکاف دیده می شوند. دود در حال بیرون آمدن بود ، و گرچه به یاد نمی آورم که شعله های آتش زیاد دیده باشم ، مشخص بود که در داخل ساختمان آتش سوزی در حال آتش گرفتن است. دیدم تعدادی از مردم ناامید از فرار از گرما و شعله های آتش به جان خود پریدند.

بیان آنچه در آن مرحله احساس کردم دشوار است ، زیرا فقط می توانم آن را به عنوان شوک توصیف کنم. ذهن شما واقعاً نمی تواند آنچه را که اتفاق می افتد درک کند - تقریباً یک حالت بیش از حد. شما آن را با چشمان خود می بینید ، اما به نوعی از نظر ذهنی همزمان هستید.

به همسرم زنگ زدم تا به او خبر دهد چه اتفاقی می افتد. او در راه رفتن به محل کار خود فقط از ایستگاه پن خارج شده بود. من سریع او را در جریان اوضاع قرار دادم و به او گفتم که در عرض چند دقیقه احتمالاً همه گیر خواهد بود زیرا مردم می فهمند چه اتفاقی افتاده است. من به او اطمینان دادم که من O.K هستم و ساختمان من تحت تأثیر قرار نگرفت. به او گفتم هر وقت بتوانم دوباره با او تماس می گیرم.

بسیاری از همکاران من بلافاصله پس از برخورد هواپیما شروع به ترک ساختمان کردند. به دلایل مختلف تصمیم گرفتم بمانم. این امر تا حدی به این دلیل بود که من اعتقاد داشتم این یک حادثه است و بلافاصله هیچ خطری متوجه من نیست. من در آن زمان رئیس فناوری یک شرکت اطلاعات مالی بودم. بر اساس آنچه می دیدم ، فکر کردم ممکن است چند روز یا چند هفته طول بکشد تا بتوانیم به دفاتر خود برگردیم ، بنابراین موارد زیادی وجود داشت که باید در آنها حضور پیدا کنم تا عملیات به مکانی خارج از سایت منتقل شود.

در برهه ای از زمان ، من دفتر خود را ترک کردم و پله برقی را در فضای خود تا طبقه 78 بردم. ما یک اتاق کنفرانس بزرگ با یک پروژکتور و تلویزیون کابلی در آنجا داشتیم ، بنابراین من می خواستم اخبار را دریافت کنم تا ببینم چه اتفاقی می افتد. من CNN را روشن کردم. اطلاعات کاملاً پیچیده به نظر می رسید ، اما من تصمیم گرفتم که به شماره 77 برگردم و به همکاران باقیمانده خود اطلاع دهم که اگر می خواهند در تلویزیون ظاهر شوند ، طبقه بالای تلویزیون را پوشش داده ام.

به دفترم برگشتم و تصمیم گرفتم با مادرم تماس بگیرم. چند ثانیه بعد از قطع تلفن در ساعت 9:03 صبح ، احساس لرزشی شدید ، و سپس احساس افتادن کردم. یادم می آید که فکر می کردم ساختمان در حال سقوط است و پایان کار است. این ضربه باعث شد تا ساختمان به شدت متزلزل شود. این در واقع برای نوسان دادن تا حدی طراحی شده است زیرا برج ها باید به طور منظم در برابر باد شدید مقاومت کنند ، اما این فراتر از هر چیزی بود که قبلاً احساس کرده بودم.

سرانجام ساختمان تثبیت شد. قسمت اعظم سقف پایین آمده بود و نسیم را از پنجره های دمیده شده آن طرف کف احساس می کردم. از آنجا که هیچ یک از پنجره ها برای باز کردن در WTC طراحی نشده اند ، این به طور عجیبی ناخوشایند است.

در آن زمان صادقانه نمی دانستم چه اتفاقی افتاده است. به اندازه کافی عجیب ، اولین فکر من این بود که WTC1 به نوعی منفجر شد و آنچه ما تجربه کردیم تأثیر آن بود.

من خودم را در خارج از دفتر کارم با تعدادی از همکاران دیدم. هزاران گرد و غبار و آوار در هوا وجود داشت و برق تمام شده بود. در حالی که من غبار و ذرات دیگر را پوشانده بودم ، آسیب ندیدم. ما (حدود 10 نفر) به راه پله های سمت شمال شرقی ساختمان راه پیدا کردیم.

به محض رسیدن به راه پله ، با چند نفر روبرو شدیم که ظاهراً از طبقه 78 پایین آمده بودند. یک زن از ناحیه بازو دچار پارگی شدیدی بود. در حالی که این زخم کاملاً جدی بود ، اما به نظر نمی رسید که زندگی را تهدید کند. بحث مختصری در مورد بالا رفتن وجود داشت (نمی توانم بخاطر بیاورم چرا) ، اما زن آسیب دیده یا شخصی که با او بود گفت که همه در طبقه 78 مرده اند.

بعداً فهمیدم که پرواز 175 هواپیمایی یونایتد با برخورد شدید به جنوب غربی برج ، سوراخ برخوردی ایجاد کرده که از طبقات 78 تا 84 امتداد داشته است. ظاهراً اتاق کنفرانس که من فقط چند دقیقه قبل در آن ایستاده بودم ، اکنون از بین رفته است. اگر تصمیم گرفته بودم که به جای بازگشت به دفتر کارم در 78 سالگی بیدار باشم ، امروز زنده نبودم.

به طرز غم انگیزی ، دو همکار که آنها را دوستان شخصی می دانستم در آن روز راهی مخالف را طی کردند و درست قبل از برخورد از طبقه 77 به طبقه دفاتر خود در 78 رسیدند. دیگر هرگز آنها را ندیدم.

تصمیماتی که ظاهراً بی اهمیت بود و شخصی آن روز را اتخاذ کرد ، تعیین کرد که آیا آنها زنده مانده اند یا فوت کرده اند. هنوز هم چیزی است که به سختی می توان با آن کنار آمد.

در آن زمان همسر من بی اطلاع بود ، درست در همان زمان که ساختمان من ضربه خورد ، به کار خود در شرکت مالی Midtown که در آن کار می کرد ، رسیده بود. برج های WTC از طبقه معاملات شرکت وی کاملاً مشهود بود. در حالی که ما قبلا صحبت کرده بودیم و او می دانست که من O.K هستم ، این قبل از برخورد هواپیمای دوم به WTC2 بود. او می دانست که من در آن زمان هنوز در ساختمان هستم و می دانست که در چه طبقه کار می کنم ، بنابراین در آن زمان ، او نمی دانست که من هنوز زنده هستم.

هنگامی که وارد راه پله طبقه 77 شدیم ، یاد سوخت سوخت جت می افتم که از پله ها پایین می آمد. قبلاً اشاره کردم که قطعاً در آن زمان به نوعی شوک داشتم و منطقی فکر نمی کردم. من که تابستانی به عنوان کارگر حمل بار در فرودگاه JFK کار کرده بودم (از قضا برای شرکت هواپیمایی یونایتد همه شرکت ها) ، می دانستم که بوی سوخت جت چیست. هنوز هم نتوانستم یکی و دیگری را کنار هم بگذارم و ارتباطی را که یک هواپیمای مسافربری فقط چند فوت بالاتر از سر من به ساختمان سقوط کرده بود و شکافته شد ، ایجاد کرده و محتوای مخازن سوخت خود را به هسته ساختمان ریخت.

به آرامی از 77 پله پائین آمدیم. خانمی که در آن زمان برای من کار می کرد حدود شش ماه باردار بود ، بنابراین برای اینکه در کنار او بمانیم و به او کمک کنیم آرام آرام رفتیم.

در برهه ای یادم می آید که تعدادی از آتش نشانان را پشت سر گذاشتند که از پله ها بالا رفته بودند. آنها یک دنده کامل روشن داشتند و به نظر خسته و ترسیده می آمدند ، اما از کنار ما ادامه می دادند. دشوار است آنچه را که برای آتش نشانانی احساس می کنم که در آن روز همه چیز را فدا کردند تا بتوانند به دیگران کمک کنند. احترام تا آنجا که می توانم نزدیک باشم.

سرانجام از راه پله خارج شدیم و به مرکز خرید مجتمع WTC راه یافتیم. من فکر می کنم که ما هنوز زنده بودیم و اساساً از خطر خارج شده ایم. پس از آن بود که دیدم افسران پلیس یا آتش نشانان برای بیرون آمدن از ساختمان فریاد می کشند و با عصبانیت به ما دست می زنند و ما سرعت خود را سرعت بخشیدیم.

از بازار در گوشه شمال شرقی نزدیک هتل Millennium خارج شدیم. ما در خیابان ایستاده بودیم و هرج و مرج بود. من در آن زمان با یک همکار و رئیسم بودم. از ساختمان آوار ریخته شد و رئیس من پیشنهاد داد که از منطقه خارج شویم.

ما قدم زدن در شمال را آغاز کردیم. ما شاید پنج بلوک دورتر شده بودیم که صدای غرغر بزرگی را شنیدیم و دیدیم که یک ابر غباری عظیم در جنوب ما ، از مسیری که آمده بود. سرانجام کلمه در میان جمعیت فیلتر کرد که WTC2 ، محل کار دفتر من ، تازه سقوط کرده است. این یک تجربه عجیب و سورئال بود. افکار در ذهن من سرازیر می شد ، مانند اینکه ، چند نفر فقط زندگی خود را از دست داده اند؟ آیا هنوز شغلی دارم؟ حتی یک موجودی ذهنی از چیزهایی که در دفتر من بود و دیگر وجود نداشت.

کلمات با همکارانم که نمی توانم بخاطر بسپارم رد و بدل شده اند و تصمیم گرفتم خودم راه بیفتم تا به خانه بروم و به خانواده ام برسم تا به آنها بفهمانم که من O.K هستم. سرانجام از پل ویلیامزبورگ عبور کردم ، اتوبوسی را در بروکلین به سمت کوئینز گرفتم و سپس یک کابین کولی را در کوئینز پایین کشیدم تا مرا به خانه خود در بندر واشنگتن ، لانگ آیلند برسانم.

سرانجام از طریق تلفن با خانواده ام تماس گرفتم تا به آنها بفهمانم که در امنیت هستم. من همچنین با رئیس شرکت ، که در آن زمان در فلوریدا بود ، صحبت کردم. بعداً او به من گفت که من خیلی سریع صحبت می کنم و زیاد منطقی نیستم. حدس می زنم حوادث روزگار لطمه ای به من زده باشد.

چند ساعت بعد آن را به خانه رساندم. مادرشوهرم با دخترانم آنجا بود ، اما همسرم هنوز در تلاش بود تا به خانه برگردد. وارد شدم و دو دخترم را بغل کردم مثل اینکه قبلاً آنها را بغل نکرده ام.

بقیه شب بیشتر تاری بود. بیشتر وقتم را تلفنی صرف کردم و سعی کردم هر کارمند شرکت را حساب کنم. این کار از نظر احساسی خسته کننده بود ، اما ضروری بود. فکر می کنم چند ساعت سقوط کردم و بعد یکی از بچه هایی که برای من کار می کرد مرا بلند کرد و به سمت فیلادلفیا حرکت کردیم ، جایی که دفتر کار شرکت من کوچکتر بود.

من به یاد می آورم که با عبور از بزرگراه بروکلین کوئینز و عبور از منطقه مرکز شهر ، مشاهده یک عظیم دود که هنوز از سایت WTC در حال افزایش است. من فقط می توانم آن را سورئال توصیف کنم.

در برهه ای از سفر از طریق یکی از اقوام یکی از کارمندان که هنوز از او خبری نبوده تماس تلفنی دریافت کردم. سعی کردم به خاطر بیاورم که آخرین بار شخص را کجا و چه زمانی دیده ام. این یکی از سخت ترین و احساسی ترین مکالمه هایی بود که در زندگی ام داشته ام.

بعداً همان روز صبح به فیلادلفیا رسیدیم تا اطمینان حاصل کنیم که تمام کارمندان خود را در حد توانایی خود محاسبه کرده ایم و سپس وظیفه تلاش برای احیای مجدد مشاغلی را که اساساً در هم ریخته بود ، قرار دادیم.

من هنوز فرصتی برای پردازش واقعی آنچه که اتفاق افتاده بود نیافتم ، اما فهمیدم که مگر اینکه بلافاصله به کار خود بپردازیم ، صدها نفر قصد شغل خود را از دست می دهند.

دیرتر از همان شب بود که وارد هتل خود شدم ، حدود 36 ساعت بعد از شروع کار ، من فرصتی پیدا کردم که تلویزیون را روشن کنم و شرح کاملی از وقایع را تماشا کنم. آنجا که مقابل تلویزیون نشسته بودم ، مثل این بود که دریچه سیل باز شده بود و سرانجام ذهن من فرصتی پیدا کرد تا با فاجعه و همه احساساتی که به همراه داشت مقابله کند.

آن روز چهار دوست و همکارم را از دست دادم که برای همیشه در قلب من خواهند ماند. من سعی می کنم هر روز به طور کامل زندگی کنم ، به احترام زندگی آنها و دیگران که آن روز هلاک شدند ، احترام بگذارم.

جاناتان وینبرگ بنیانگذار و مدیر عامل شرکت AutoSlash.com ،یک وب سایت اختصاص داده شده به مصرف کنندگان بهترین قیمت ممکن در اجاره اتومبیل خود. او همچنین یکی از مشارکت کنندگان Quora است و می توانید Quora را دنبال کنید توییتر ، فیس بوک ، و + Google+ .



مقالات جالب